در طول سالیان، افراد زیادی آرمسترانگ را درباره این جمله "الان وقتشه

آقای گورسکی!" سوال پیچ کردند. ولی‌ پاسخ آرمسترانگ همیشه تنها لبخندی

بود و بس. در پنجم جولای ۱۹۹۵، در جلسه پرسش و پاسخی که بعد از یکی‌ از

سخنرانی‌های آرمسترانگ در فلوریدا برگزار شده بود، یکی‌ از خبرنگاران

دوباره این پرسش ۲۶ ساله را از آرمسترانگ پرسید. اینبار در میان تعجب

عمومی‌ آرمسترانگ آماده پاسخگویی بود. وی با اظهار این که آقای "گورسکی"

فوت کرده و به همین دلیل او احساس می‌‌کند که می‌‌تواند راز این معما را

فاش کند، داستان را اینگونه برای خبرنگاران مشتاق شرح داد:

یکی‌ از روزهای سال ۱۹۳۸، وقتی‌ که نیل کوچک پسر بچه‌ای ساکن شهرکی واقع

در غرب میانه بود، به هنگام بازی بیس بال در محوطه پشت خانه‌شان ، ضربه

شدید دوستش توپ را به حیاط خانه یکی‌ از همسایه‌ها می‌‌فرستد و از بخت بد

توپ درست در نزدیکی‌ پنجره اتاق خواب این همسایه‌ها که آقا و خانم گورسکی

نام داشتند فرود می‌‌آید. و آرمسترانگ جوان که یواشکی برای برداشتن توپ

داخل حیاط این زوج خزیده بود، صدای فریاد خانم گورسکی را از پنجره اتاق

خوابشان به وضوح می‌‌شنود: "چی‌؟؟ سکس؟؟! آقا از من سکس می‌‌خوان؟؟! خوب

گوشاتو وا کن آقای گورسکی! هر وقت این پسر همسایمون تونست روی ماه راه

بره تو هم میتونی‌ ترتیب منو بدی!!"