نه سال داشتم، کلاس سوم، مدرسه شهید سلطانی که نامش تازه عوض شده بود، قبلتر بر سربرگ امتحانات می نوشتیم مدرسه فروغ دانش. بار اول نوشتم فروق دانش که پسِ گردنم داغ شد و از آن پس فهمیدم که اهمیتِ فروغ در غین آن است نه در قاف. در حیاط مدرسه با یک بربری لوله شده در حال دویدن بودیم که در یک چشم به هم زدن کریم، خپلوی معروف مدرسه بربری ام را دزدید و من چنان ترمزی که کشیدم که مطمئنم بعد از سالها سیستم اِی بی اس از آن الگو گرفته باشد. کریم با آن شکم خیکی در حال فرار بود که یکی از وزین ترین فحش های ناموسی را نثارش کردم، آن هم در حالی که هیچ از معنایش نمی دانستم و با تمام وجود فریاد زدم ..کِـــــــش!

همه چیز برای یک لحظه ساکت شد و ناظم مدرسه، آقای ناجی مثل اَجل معلّق سر رسید، گوشم را گرفت و بدون هیچ حرفی کشان کشان مرا به دفتر مدرسه برد. من که نمی دانستم چه گفته ام و فقط می دانستم حرف بدی بوده، گوشه دفتر مدرسه کنار جعبه گچ ها ایستادم و آقای ناجی به آقای میراب، مدیر مدرسه گفت: ببین شاگرد اول کلاس سومت چه فحش هایی بلد است! آقای میراب چنان ابهتی داشت که همه مثل سگ از او می ترسیدند،  یک تکانی به خودش داد گفت:مگه چی گفته؟ و ناظم هم رفت نزدیک و یک چیزی در گوشش گفت. من که از ترس عنقریب خیس کردن بودم گفتم آقا به خدا اون نون مارو دزدید. آقای میراب نگاهی انداخت با لحنی مهربان گفت: خب، پسر حاج فضل الله، خجالت نکشیدی به دوستت گفتی بزکش!

داشتم شاخ در می آوردم، با خودم گفتم حتمن آقای ناجی فکر کرده من گفته ام بزکش و حتمن بز هم مثل خر چیز بدی است. در همین احوال بودم که گفتم نه آقا! به خدا نگفتم بزکش. گفت پس چی گفتی؟ منم گفتم ..کش. چنان دادی زد که عنان از کف رفت و شلوار و کفشم همزمان خیس شد و در مقابل آقای مدیر گفت: برو گمشو فردا با بابات بیا.

گریه کنان آمدم خانه و گفتم آقای مدیر گفت فردا با بابات بیا. بابام گفت چرا؟ گفتم با کریم خپلو دعوا کردم، بربری ام را دزدید و دعوایمان شد. پدرم نگذاشت کار به فردا بکشد و منو ترک موتورش نشاند و رفتیم مدرسه. پشت دفتر مدرسه به گفت تو همین جا وایسا. رفت پیش آقای مدیر، هنوز نرفته صدای خنده شان بلند شد. ته دلم امیدوار شدم بعد از چند دقیقه پدرم آمد بیرون و منو برد گوشه حیاط مدرسه و شروع کرد به آموزش آداب فحش دادن. از همان ..کش شروع کرد که به طور کل چنین فحشی وجود ندارد و از من خواست که آن فحش را فراموش کنم و بعد شروع کرد به تشریح بزکش. می گفت این یک فن کشتی است و شروع کرد به اجرای بزکش، خیلی برام جالب بود. پرسیدم خب این کجایش بد است؟ گفت ببین پسرم، درست نیست به کسی بگویی بزکش، این یعنی من تو را مثل بز به زمین زدم. من که از حرف های پدرم چیزی نمی فهمیدم ولی فقط می دانستم که باید تایید کنم و قبول کنم که گفته ام بزکش!

حالا آقای میراب دو هفته پیش مرد، در مجلس ختمش به جای حمد و صلوات فقط داشتم به ..کش فکر می کردم و به جای آن روز زیر لبم تکرار می کردم، کریم خپلوی ..کش!

                                                                                  " برگرفته از وبلاگ بهشت"